Tuesday, July 11, 2006

همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس


چهار نفر بودند.
اسمشان اين ها بود: همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس. کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند. هرکسي مي توانست اين کار را بکند،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هرکسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد

Sunday, July 24, 2005

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

اين جمله را بارها و بارها جهت مصارف مختلف و انواع و اقسام هدف های فرهنگي و سياسي زياد شنيديد، من مي خوام ايندفعه جهت شکايت از زمين و زمان بگم که:
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
خيلي اين جمله رو شنيده بودم، خيلي وقت ها هم فکر مي کردم که درکش کردم، ولي الان که به نقطه پايان رسيدم، دقيقا ميفهمم که يعني چي!!!
آقايون، خانوما، اينجا آخره خطه.
وقتي 8 ماه سگ دو بزنين که شايد بتونيد کار بهتر پيدا کنيد ولي دست آخر به همين مرگ رازي ميشيد.
وقتي 8 ماه سگ دو بزنيد که شايد بتونيد بعد از بيست و چند سال يک کاري براي دل خودتون انجام بديد، ولي دستتون به هيچ جا بند نميشه.
وقتي 8 ماه سگ دو بزنيد آخرش از خجالت نتونيد تو چشم کسي که دوستش داري نگاه کني.
وقتي 8 ماه سگ دو بزنيد و به هر کس و ناکسي رو بندازي ولي فکر کنن که جاي خدا نشستن و تو اي محتاج اونا هستي و منت خفت کنه.
وقتي 8 ماه سگ دو بزنيد و حرف دلتون رو نتونيد به کسي بگيد.
وقتي از هميشه تنها تر هستيد.
کي ميتونه بگه که آخر خط نيست؟

Saturday, August 14, 2004

خواب

خواب
ديشب خيلي خسته تر از هميشه بودم و بيشتر از هميشه خوابم مي اومد. بخاطر همين هم زودتر از هر شب رفتم توي تخت خواب.
خيلي زود خوابم برد، خيلي راحت تر از اون چيزي که فکرش رو مي کردم. توي خواب ديدم که روحم از بدنم جدا شده و داره هرجايي که دلش مي خواد واسه خودش مي پره.
تو همين حال بودم که ديدم دو نفر دارن به سمت من ميان، وقتي به من رسيدن بدون هيچ مقدمه اي شروع کردن به سئوال پيچ کردن من. منم که اصلا آمادگي اين سئوال ها رو نداشتم و ديدم مثل اينکه بايد جواب بدم تا دست از سرم بردارن شروع کردم به چرت و پرت گفتن که يکي شون دستم گرفت و با خودش برد تو يه جاي تاريک.
ديگه هيچ چي نبود.
صبح که از خواب بيدار نشدم، فهميدم که مردم.

Monday, August 09, 2004

حسين پناهي هم رفت.

سلام
حسين پناهي هم رفت.
سبک بال، شايد سبک بال تر از هميشه.
هميشه تنها و ساده و بدون سر و صدا بود.
در تنهايي و به دور از سر و صدا هم رفت.
ديوانه وار دوستش داشتم، ولي ...
حيف

Tuesday, March 09, 2004

بازگشت

سلام به همه دوستان و دشمنان عزيزم

خيلي وقت بود که بدجوري گرفتار بودم و نمي تونستم به زندگيم برسم.
2 سال و سه، چهار ماه هست که اين وبلاگ راه انداختم.
خيلي کارها توش کردم و خيلي مطالب - جفنگيات بخونيد - مختلف توش نوشتم و سر خيلي ها را درد آوردم.
دوباره از اين به بعد هر روز مي نويسم.
از اين به بعد سياست نوشته هام رو به مسائل روز و شب خودم، مملکت ام و خيلي چيزهاي ديگه تغيير مي دم.
خواستم بدون وبلاگ باشم، ديدم هستم چون هيچکس هستم!!!

Monday, December 29, 2003

دات IR

دات IR حراج شد.



عجله کنيد تا تموم نشده بخريد.

فيزيک نظری بالاخره تصمیم به آزاد کردن ثبت دامنه هاي IR. گرفت.
تا قبل از اين اگر مي خواستيد يک همچين دامنه اي ثبت کنيد بايد اصول الدين و فروع الدين جواب مي داديد ، ولي با سياست جديدي که پيش گرفتند ، هرکسي که زودتر اقدام کنه دامنه براي اون ميشه.
درست مثل خارجيا !!! (*_^)
اين هم آدرس سايت که هم اطلاعات کامل داره و هم مي توانيد آن لاين اقدام کنيد:
http://www.nic.ir

پاينده باشيد

Thursday, November 27, 2003

سياست

يک روز چرچيل به يکي از کشورهاي اروپايي سفر کرده بود.
در يکي از روزهاي برنامه ش ، بردنش سر قبر يکي از سياست مدارهاي قديمي اون کشور.
ديد که روي سنگ قبر چيزي نوشته شده ، از مترجم خودش پرسيد که اينجا چي نوشته ؟
گفت : اينجا ، سياست مداري درستکار خقته است .

چرچيل با تعجب پرسيد :
توي اين قبر چند نفر خوابيدن ؟!

Monday, November 24, 2003

انصار

پر کن قدح باده که معلومم نيست
کين دم که فرو برم بر آرم يا نه

ديروز بعد از برگزاري آرام بزرگداشت ياد فروهرها ، و اعتراض مجدد به قتلهاي زنجيره اي ، طوفان بيرون مسجد بود.
برادران مخلص با چوب و چماغ بيرون منتظر بودن.
بعد از حمله آنها به جمعيت ، چيزي که براي دومين بار نظرم را جلب کرد در خيابان تخت طاووس بود.

ماشا اله =========>> حزب الله !!!

اين شعار سر مستانه از فجر يکي دو ساعت پيش اين آقايان ، سوار بر موتور ، در حالي که تقريبا خيابان را بسته بودن ، يک چيزي را فقط برام تجسم کرد:

ترکتازي سالهاي ده ي 60 را.

نمي دونم !!!

اين ره که ما مي رويم به ؟؟؟ است ؟

Sunday, November 23, 2003

بايد بلند شد

سلام
من هنوز زنده ام.
ولی زميني شدم !!!
بايد تمام وجودم را جمع کنم و فقط يک جفت بال بشم و بپرم .
کمکم کنيد.


حق يار

Tuesday, September 09, 2003

جلال آل احمد





مدير مدرسه امروز رفته !!!

امروز 18 شهريور سال روز جلال آل احمد هست .
مردي که به قلم عشق مي ورزيد و پربيراه نيست اگر بگوييم او تاوان عشقش را نيز به جان خريد .
او در تاريخ 18 شهريور سال 48 از زيستن استعفا داد و پليدي روزگار را به دست زمانه سپرد .

يادش پاينده و کلام اش چراغ راه